عاقبت منم اربعین کربلایی شدم

در کانالی توی ایتا عضو بودم که اکثرا طلبه بودند، در ایام محرم ادمین ، پیامی رو در  کانال قرار دادن مبنی بر اینکه با کمک خیرین  کمک هزینه سفر کربلا برای ایام اربعین با قرعه کشی به برندگان اهداء می شود ،تا حالا کربلا نرفته بودم چندی قبل که با یکی از دوستان توی سفر ی همراه بودم از خاطرات سفرهای متعددی که به کربلا مشرف شده بودن ، صحبت میکردند . به من گفتن که چرا کربلا نرفتی؟ گفتم که هزینه اش رو نداشتم . بهم گفت خودت نخواستی و اگرنه هزینه اش جور می شده . کلی برایم از سخنان بزرگان در مورد سفر و زیارت آقا امام حسین (علیه السلام ) گفتند . گرچه اکثر صحبت ها برایم تکرار بودند اما انگار که خیلی تازگی داشتند. با ولع گوش میدادم و در دلم حسرت میخوردم تازه هنوز کمی درگیر شده بودم که یعنی امکان دماره منم بتونم راهی شوم اما فکرم فقط درگیر هزینه ها شده بود چون خونواده هزینه ی مازاد نداشتند که بهم کمک کنند تا اینکه قرعه کشی کانال جرقع ای برایم شد . و قبلش یعنی درست یک روز قبل از محرم چله زیارت عاشورای با سبک توصیه شده  آیت الله حق شناس (رحمت الله علیه) برای حل مشکلی بر داشته بودم .که چند روز بعد با دیدن پیام در کانال نیت سفر کربلا رو هم اضافه کردم دقیقا روز سوم محرم ساعت 4 بعد از ظهر بود که  اسمم رو برای قرعه کشی با نا امیدی به پی وی ادمین فرستادم هنوز 15 دقیقه نگذشته بود که گوشی رو برداشتم زنگ بزنم دیدم ادمین کانال پیام دادن شما برنده کمک هزینه سفر اربعین شدید، سریع شماره کارت بفرستید مات و گنگ  شماره کارتم را فرستادم .5 دقیقه نگذشت که هزینه به کارتم واریز شده بود دلم غوغا شد زبانم را نمی تونستم تکان بدهم شوق ناباوری تمام وجودم رو گرفته بود دو روز بعد دفتر پلیس 10+ رفتم. برای گرفتن پاسپورت هنوز منگ بودم باورم نمیشد با بهت فرم ها رو پر میکردم انگار که دستهایم حس نداشتن گوشی از دستم افتاد بار دیگر خودکارم افتاد ،هر روز منتظر بودم که از پست خبری شود پاسپورتم که رسید تازه فکرم در گیر هزینه های زیاد سفر بود و من فقط 150 هزارتومان پول برام باقی مانده بود. که هزینه ویزا هم نمی شد، چند روز بعد کارت هدیه ی 100 هزار تومانی از دفتر اتحادیه انجمن ها ی دانش آموزی بدستم رسید بابت زحمات یک فصل کارفرهنگی در مدارس شهرمان،یکی از دوستانم گفتن که مسجد محل ما 250 هزار تومان وام به مسافرین اربعین می دهد اسمم رو برای مسؤلشان فرستادند دو روز بعد پول بدستم رسید درگیر بودم همه جا سؤال میکردم .که با کدام کاروان اسم بنویسم که هزینه ی کمتری داشته باشه اما همه ی کاروانها مبلغ بالای یک میلیون هزینه میگرفتند.

تا اینکه بعد از ظهر دوهفته مانده به اربعین بود که با دانش آموزان انجمنی در محل دفتر جلسه ی قرارگاهی و توزیع اقلام فرهنگی داشتم با بچه ها صحبت میکردم روند کار را میگفتم که سر صحبت سفر اربعین و کربلا باز شد

 

 

 

 

چادرم دوستت دارم

#سوگواره - 97#ماندگارهمچوحسین

پیوند: http://yasspeed.kowsarblog.ir/

بسم الله الرمن الرحیم

این چه حقیقتی است که گذشت زمان آن را خاموش نمیکند، بلکه روزبه‌روز برجسته‌تر میکند؟. آن روز در آن بیابان خالی و بدون حضور دوستان و پُر از دشمنان، حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام) و یارانش به شهادت میرسند، خانواده‌اش اسیر میشوند و آنها را میبرند و تمام. امروز بعد از گذشت قرنها، همان حادثه‌ای که باید در ظرف ده روز، پانزده روز اثری از آن نمی‌ماند و یادی از آن نمیشد، ببینید چقدر برجسته است؛ نه فقط در بین میلیونها شیعه در کشورهای مختلف، در بین مسلمانان، بلکه در بین غیر مسلمانان، نام حسین‌بن‌علی مثل خورشیدی میتابد؛ دلها را روشن میکند، راهنمائی میکند… . از جنس همین کار، کار انقلاب[اسلامی ایران] بود؛ لذا انقلاب ماندگار شد، ثبات و اقتدار معنوی و حقیقی پیدا کرد، دوام پیدا کرد.
این انقلاب[اسلامی ایران]، انقلابی بود برای خدا. مثل نهضت احزاب نبود، مثل حرکت سیاسی حزبهای دنیا نبود که به قصد کسب قدرت باشد؛ حرکتی بود در عین مظلومیت، برای اجرای احکام الهی، برای ایجاد جامعه‌ی اسلامی، برای استقرار عدالت در جامعه.
بعضیها … سعی میکنند وانمود کنند که انقلاب از راه خود منحرف شده است؛ نه، اگر منحرف شده بود، این همه دل با نام انقلاب و یاد انقلاب به حرکت در نمیآمد؛ این همه ایمان و انگیزه به یاد این انقلاب بسیج نمیشد. در دنیا هم همین جور است. این انقلاب، امروز در کشورهای اسلامی هم آثارش در دلهای مردم محسوس است. به چند تا دولت معاند نگاه نکنید؛ ملتها این انقلاب را گرامی میدارند، بزرگ میدارند، به آن احترام میکنند، حسرت آن را برای خودهاشان میخورند؛ این نشانه‌های حقانیت است، نشانه‌های بقاء است؛ «تؤتی اکلها کلّ حین» است.خوب، من و شما همچنان که تا امروز به توفیق الهی وفادار مانده‌ایم، میتوانیم وفادار بمانیم. اگر چنانچه این وفاداری را حفظ کنیم، «فسیؤتیه اجرا عظیما»؛ خدا اجر خواهد داد.

بیانات رهبر معظّم انقلاب اسلامی۲۸ و ۱۳۸۸/۱۱/۱۹

اشکِ مَشک

پیوند: http://yasspeed.kowsarblog.ir/

https://www.balagh.ir/content/11336#
  #سوگواره - 97#ماندگارهمچوحسین
 

چقدر لذت‌بخش است! در این گرمای طاقت‌فرسا وقتی تنت به آب‌خنک می‌خورد، لذتی وصف‌ناپذیر سراسر وجودت را دربرمی گیرد؛ دیگر گرما داشت کارم را تمام می‌کرد اما این جریان آرام آب سرد، جانی تازه‌ام بخشید؛ موج‌های کوچک پی‌درپی می‌آیند و خودی نشان می‌دهند؛ ارباب اما اعتنایی نمی‌کند؛ تمام همّ و غمّش متوجه من است.

احساس غرور می‌کنم؛ پرچم‌دار، سپهسالاری، پشتوانه نوه پیامبر (صلی‌الله علیه وآله وسلم) و پسر علی (علیه‌السلام)، همه حواسش را به من داده تا مرا سالم برساند؛ خوب دودستش را پر از آب می‌کند؛ لب‌هایش ترک‌خورده‌اند از بس آب ننوشیده؛ هُرم گرمای تنش را می‌توانم حس کنم؛ هوای گرم آن بیابان سوزان و خستگی جنگ در میدان و سنگینی سلاح، حسابی تشنه‌اش کرده؛ بهترین وقت است گلویی تازه کند و آتش این تشنگی طاقت‌فرسا با جرعه‌ای آب گوارای فرات بخواباند؛ دو دست پرآبش را نزدیک می‌آورد؛ اندکی درنگ می‌کند؛ خدایا! به چه می‌اندیشد؟ پس چرا نمی‌نوشد؟

خدای من! دستش لرزید؛ آب را به رود بازگرداند؛ مرا به دوش گرفت؛ سوار بر اسب به‌سرعت تاخت؛ چه حس خوبی دارم! باارزش‌تر از من هم چیزی هست در این عالم؟ قرار است تشنگی فرزندان پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم را برطرف کنم؛ ارباب همچنان می‌تازد؛ من را با دست راست گرفته؛ گل ازگلش شکفته؛ این را به‌وضوح می‌شود در چهره‌ی ماه‌پاره‌اش دید؛ می‌دانم دلیل این‌همه شورونشاط را! به رقیه فکر می‌کند! به خوش‌قولی خودش! آخر خودم دیدم به او قول بازگشت با آب را داد؛ او همچنان خوشحال و من هم چنان مفتخر. ناگهان شیطانی هجوم می‌آورد؛ یکی از دو ستون خیمه حسین (علیه‌السلام) را می‌زند؛ سردار، دست‌بردار نیست و به‌سرعت به دست چپم می‌اندازد و همچنان می‌تازد و فریاد برمی‌آورد: به خدا قسم اگر دست راستم را بزنید، من از دینم دست برنمی‌دارم. (1)

این جماعت نمی‌فهمند سردار چه می‌گوید! کلاغ ادراک آن‌ها کجا و آسمان بصیرت عباس علیه‌السلام کجا؟ انگار دردی حس نمی‌کند! فقط می‌رود؛ یگانه محرِّکش، خدمت به حسین (علیه اسلام) است و سقایت فرزندانش؛ ابلیسی دیگر، ستون دیگر را هم می‌اندازد و کمر حسین (علیه‌السلام) را می‌شکند؛ ارباب، مرا به دندان می‌گیرد؛ دهانش خشک است. چون همین بیابان پربلا؛ خدای من! این‌همه تشنه بود و آب ننوشید؟ این مرد، وفا را معنایی دوباره بخشید و شرف را حیاتی دیگر؛ چطور تاب آورد و آب نخورد؟ گمان می‌کنم پاسخ را فهمیده‌ام؛ عشق حسین (علیه‌السلام) این‌چنین اراده‌اش را پولادین ساخته و ایمانش را بنیادین.

این قوم حرام‌خوار، دست‌بردار نیستند؛ مسلمان نمایی، تیری می‌اندازد و قلبم را می‌درد؛ آه! آهم از دریدگی قلب و پارگی سینه نیست؛ آهم از غصه چشمان نافذ این مرد نافذ البصیره است؛ دیدم چه آهی کشید و چه حسرتی خورد! دیدم آتش شوق و شعله امیدش چگونه سرد و خاموش شد! اشک، در چشمش حلقه زد. حس شرمندگی دارد؛ من می‌دانم هیچ مقصر نبوده و خودش نیز؛ ولی شرف و حیایش، وجدانش را آرام نمی‌گذارد؛ نفس‌های آخرش را می‌کشد و نای سخن گفتن ندارد؛ با تنی خسته و رنجور تمام تلاشش را می‌کند و آخرین جمله‌اش را می‌گوید: یا اخا ادرک اخاک


پی‌نوشت:

1) بحارالانوار، جلد 45، صفحه 41
 
 

کربلایی شویم

پیوند: http://yasspeed.kowsarblog.ir/



 

طاقش تمام شده بود؛ برای رسیدن اربعین لحظه شماری می‌کرد؛ نیاز به آرامش حرم داشت؛ آرامش وصف نشدنی لحظات خلوت نوکر و ارباب؛ می‌دانست پیاده روی اربعین باعث ترس دشمنان از نیروی عظیم شیعه می‌شود؛ دوستانش را دور خود جمع کرده بود و برای باشکوه‌تر برپا شدن این راهپیمایی عظیم در حد توان خودش برنامه ریزی می‌کرد؛ معتقد بود قطره‌قطره جمع گردد وانگهی دریا شود؛ معتقد بود این راهپیمایی، آمادگی است برای ظهور حضرت و یاری آن بزرگوار؛ می‌خواست آماده باشد تا در هنگامه‌ی ظهور از افراد مردد نباشد؛ می‌خواست کربلایی باشد.

1 3 4