مخترع آب نداریم !!!

 

از وقتی که به دنیا آمده ایم . و همین طور که کم کم بزرگ شدیم ،می دیدیم که پدر و مادرمان ، پدر بزرگ و مادر بزرگمان ، سجاده پهن می کنند و به یک جهت مشترک به مهر کوچک کربلایی شان سجده می کنند .و نمازشان که تمام می شود .خدارو شکری می گویند و دعا می کنند . پس خدا پرستی و توحید را همان طور که در فطرت و ذات مان و خون مان سرشته شده ،با چشمانمان در حرکات بزرگترهایمان دیده ایم .
از همان بچگی دیده ایم و شنیده ایم که تا (اسم محمدصل الله علیه وآله والسلم) رو برده اند .عده ای نا خودآگاه همصدا گفته اند:” اللهم صل علی محمد و آل محمد”
پس پیامبر را همه ما از کودکی شناخته ایم. و به نبوت او ایمان آورده ایم .
یادم نمی آید وقتی که هنوز ماشینی نداشتیم و همسایه مان چند ماشین کوچک و بزرگ داشت .خانه ی چند طبقه داشت.هیچ وقت پدرم یقه اش را بگیرد.و بگوید .داریی تو مال من است .حق من است .خدا چرا به تو داده ؟ به من نداده .چرا که همه ی پدران ما خدا پرستند و به عدل و داد خدا ، ایمان دارند .و می دانند که خدا عادل است. و به هرکس به اندازه ی وسعش و ظرفیتش روزی می دهد. و می دانند که هر روزی که به بنده ای داده می شود .حسابی و کتابی دارد . و باید جواب گوی ذره و مثقالش باشیم .
پس به عدالت و داد خدا نیز ایمان داریم .
باز از کودکی یادم می آید که در ماه رمضان ، همراه خانواده و با پای پیاده از روستایمان به یکی از روستاهای اطرافمان که مسجد داشت. می رفتیم .
تا شب های قدر ، را تا صبح بیدار باشیم .و شب زنده داری کنیم . و پدرم نیز رخت عزاداری امام علی (علیه السلام) را به تن می پوشید . و موقعی که برادر کوچک ام تازه راه افتاده بود. مادرم می گفت بگو یا علی ، پس یا علی می گفت و دستش را می گرفت تا بلند شود و روی پاهایش بایستد.
و در دهه ی محرم حیاط خانه ی ما توسط خانمهای محل جارو می شد. و مردان هیزم جمع میکردند.در باغمان سایه بان بزرگی با شاخه های درختان خرما درست میکردند . تا آفتاب روز عاشوراء مردم در آن سایه بان بر سینه بزنند. و بر دیوارهای اتاق های مان پرچم های سیاه نصب میکردند .و علم را در وسط حیاط می بستند و مردان دور آن حلقه میزدنند و سینه زنی میکردند. پس ما از کودکی با امام علی (علیه السلام ) و شب های قدرش و با امام حسین (علیه السلام) و عزادارهایش آشنا شدیم . که پدرانمان به آنها ایمان داشتند.
مدرسه نمی رفتم که پیر زن همسایه مان در مورد پدر بزرگم صحبت میکرد ، اینکه هنوز پدرم نوجوانی بوده که پدرش را از دست داده و یادم هست که هر عصر پنج شنبه برایش خیرات می داد و فا تحه می خواند. و می گفت خدایش بیامرزد که مرد زحمت کشی بود؛ خدا با خوبانش همنشین اش کند.
پس از همان کودکی معاد و دنیای دیگری را که در آن آمرزش و همنشینی با خوبان هست را شناختیم. که پدرانمان به آن ایمان داشتند.

اما چرا وقتی خدا گفته :و اقیمو ا الصلاه و آتو الزکاه
ما گوش نمی دهیم .بعضی ها اصلا گوش نمی دهند.
در صورتیکه فرع همان اصولی هستند که از کودکی با خون و پوست و استخوان ما عجین شده بودند.
چرا وقتی به خانمها میگوییم حجاب !
خیلی بهشان بر میخورد؟
چرا به حجاب مثل اصول دین ایمان ندارند؟؟
مثالی بزنم
وقتی که برای مان مهمان می آید .
ما خانمها و دختران خانه چه می کنیم؟
مگر نه این است که سفره ای رنگین پهن می کنیم .
و هنر خودمان را در آشپزی حسابی به رخ میهمان می کشیم .
داخل سفره ی ما چیست؟؟
یک ظرف پلو ،که با زعفران و زرشک تزئین شده .
دو تا ظرف حاوی دو نوع خورشت
ظرفهای سالاد،ظرفهای ماست، نوشیدنی ها(دوغ، آب ، دلستر)                                                                            خوب ،سفره را پهن کردیم و غذا آماده است.

حالا با هم به سفره یمان جوری دیگر نگاه کنیم . جوری که تا حالا اینطور نگاهی نداشته ایم !
به ذره ذره خورشت مان !
به دانه های ریز فلفل و زرد چوبه و رب گوجه ای که به خورشت اضافه کرده ایم !
به دانه دانه ی برنج داخل ظرف !
به دانه های ریز گوجه و خیار سبز و….. در سالادمان !
به قطره قطره آب در ظرف آب سر سفره ، با دقت نگاه کنیم .
برای همه ی ما پیش آمده که وقتی میهمان ها ، از غذای ما و دست پخت و سلیقه ی ما تعریف می کنند. چقدر به وجد آمدیم .و ذوق زدیم .چقدر کمی تا قسمتی غرور ما رو گرفته .
تا حالا فکرش را کرده ای که ما چقدرناتوانیم !
که نمی توانیم حتی دانه ای از آن برنج را خودمان درست کنیم.
منظور از درست کردن همان خلق کردن است. که بخوریم تا از گرسنگی تلف نشویم .
یک قطره آب خلق کنم تا از تشنگی هلاک نشوم. یک ذره و دانه ای از آن زرد چوبه که قاطی غذا کردم رو خودم خلق کنم!
یک دانه زرشک ! که برای همه ما خیلی بی ارزش است و همه می گوییم :زرررشک!!!
نه تنها من و شما ، بلکه تا حالا هیچ کس نتوانسته. حتی کسانی که آپلو هوا میکنند یا زیر دریایی غول پیکر ساخته اند. 

هیچ کس نتوانسته ادعا کند که قادر بوده یک قطره ی آب خلق کند و اختراع کند که در جنگ بی آبی و خشک سالی کمکی برای بشریت باشد.
یا نتوانسته یک دانه یا ذره زرد چوبه و فلفل رو خلق کند .
دیدید چقدر ما ناتوان و ضعیفیم !
ولی چقدر مغروریم ،به خالق خودمان به خدایمان و روزی دهنده ی مان .
فخر می فروشیم .
و جلوی همه ی میهمانان می گوییم :این پلو رو من درست کرده بودم این خورشت را هم من…
پس هنرمند کس دیگری است و ما هنری نکردیم .
خدای خالق و رازق ؛ همه اینها را برای من آدم ! من انسان خلق کرده .که بخورم و بیاشامم تا از گرسنگی و تشنگی نمیرم.

صد و ده نوع انگور ! را برای گاو و گوسفند و کوه و دریا خلق نکرده برای فرزند آدم خلق کرده !
صد و ده نوع انگور ، با مزه ها و رنگ ها و اندازه ها و شکلهای مختلف ،برای ذائقه های مختلف خلق کرده.
حالا فکرش رو کنید!!
اگر خدا ی بزرگ و خالق و رازق از دست گناهان ما بنده های روسیاه خسته شود و برما غضب کند .
مثلا غضبش اینطور باشد که فقط سه روز ، آب روی زمین نباشد.حتی قطره ای آب پیدا نشود.
چ چیزی جای آب را برای من میگیرد
موهای قشنگ و مدل دار که هر روز به یک فرمی در انظار نامحرمان آویزان میکنم . برای من قطره ی آبی می شوند؟؟؟
این مال و اموالم ، تمام جواهراتم ، مدلهای جور واجور و رنگا رنگ لباسهایم ، مرا ، از تشنگی نجات می دهند؟؟؟
دیگر آرایش هفت قلم که نه ! هزار قلم صورتم برای من ارزشی ندارد .

هیچ چیز برای من قطره ی آبی نمی شود که از هلاکتم کم کند !!!

مخترعی پیدا نشده که…..

حس مکان

 

می دویم و می دویم. تا توی باران شدید خیس نشویم ،رعد و برق شدید می آید. جاده شنی است . سنگ ریزه های کوچک و بزرگ هم دارد .سرناخن پایم به سنگها میخورد .رعد و برق می زند .من می ترسم .تا اینکه به قسمتی از جاده رسیدیم که سراشیبی تند و شیب داری دارد .و باران که شدید می بارد. آب باران در گودالها جمع می شود.مثل رودخانه ای کوچک از این قسمت سرپایینی جاده میگذرند. لب آب رسیدیم .آب خیلی تند می رود . گل آلود است . ما در راه بازگشت از مدرسه به خانه، لب آب روی جاده گیر کردیم . کاش کسی بیاید ما را ، از اینجا رد کند. هرچه منتظر نشستیم کسی نیامد .چهار و پنج نفر می شدیم . به ناچار من و خواهرم کفش هایمان را در آوردیم . و پاچه های شلوار را تا بالای زانو بالا زدیم .با یک دست کیف هایمان را روی سرمان میگذاریم . و با دست دیگر کفش هایمان را بر میداریم .قدم اول را بر می دارم .کمی میترسم . بلاخره به آب زدم .چقدر آبش یخ و تگری است .سرما از کف پاهایم به تمام وجودم می رسد.چقدر سردم شده. از سرما بخودم می لرزم .داندانهایم به هم می خورند. پاهایم در آب گز گز می کنند.سرعت آب زیاد است .هر لحظه می ترسم که کیف و کتابهایم از دستم توی آب بیفتند. محکم کیفم را می چسپم. و راه می روم .به هر سختی بود میگذرم.الان سر کوچه ی خانه یمان رسیدیم . کوچه مان تنگ است.پر از گل و لای هست. کفش هایم را نمی پوشم از ترس اینکه گلی شوند و در گل بمانند. هرقدمی که بر میدارم ، تا بالای مچ پاهایم در گل فرو می رود چقدر راه رفتن در زمان بارندگی در کوچه ما سخت است.حتی ماشین و موتور ها در گل ها گیر می کنند.وقتی هوا خوب و آفتابی هست .دو دقیقه ای به خانه می رسیم .اما حالا ده دقیقه بیشتر هست که توی کوچه هستیم.هنوز وسط کوچه نرسیدیم. خانه ما دو تا اتاق کوچک بلوکی است که پدرم با سیمان دیوارهایش را پوشانده .مادرم همیشه می گوید شبی تو بدنیا آمدی اولین شبی بود که خانه یمان آماده شد و اسباب کشی کرده بودیم .همان شب تو بدنیا آمدی . خانه ما در گوشه ای از باغ بزرگ خرما یمان هست .قسمتی از طول کوچه ی ما دیوار خانه یمان هست.یادم هست هنوز مدرسه نمی رفتم .پدرم تمام باغ مان را با خشت و گل دیوارکشی کرد. درختان باغ ما خرما هستند.مادرم همیشه می گوید سالی که ملیحه بدنیا آمد این درخت ها را کاشتیم .درخت هایمان را خیلی دوست دارم چون درست هم سن من هستند.خانه ما سر در نداشت .در ورودی باغ و خانه را با چوب بزرگی می بستیم که به آن” دلنگ” می گفتیم . پدرم دو طرف ورودی را با دوتا چوب دوشاخه که شکل قلاب بودند، به صورت عمودی در خاک قرار داده بود و چوب بزرگ دیگری را بصورت افقی روی این چوب های قلاب مانند می گذاشت .که کسی یا حیوانی توی باغ نیاید.سر در ورودی خانه ما اینطوری بسته می شد.وارد که می شویم یک پل کوچک روی جوی آب ورودی خانه قرار دارد .که آب را از موتور بالا حدود 15 کیلومتر راه به باغ ما می رساند.سمت راست ورودی درخت اناری داریم. که کنارش درخت خرمای بزرگی هست .خرماهای خوشمزه ی ریز و زرد رنگ دارد.درخت انار ما فقط برگ دارد و سالی دو بار هم گل می آورد. ولی میوه نمی دهد. سمت چپ ورودی کمی آن طرف تر سه تا درخت انگور داریم .که پدرم زیر این درختان با شاخه های خرما سایه بانی درست کرده بود . درختان انگور ما همیشه در سال دو بار میوه می دهند.تابستان ها که می شد ،بچه های همسایه مان از زیر چوب ورودی،رد می شدند می آمدندو یواشکی انگور می چیدند . دانه های انگور سبز رنگ و کمی ریز هستند اما خیلی شیرینند. اما الان که زمستان هست . درختان خرما و انگور مان میوه ندارند. بلاخره به خانه رسیدیم . مادرم گفت چرا زودتر راه نیفتادید ؟ توی باران خیس شدید . پاهایتان را تمیز بشوریید .لباس عوض کنید که سرما نخوریید . لباس هایم را عوض کردم . یاد کتابهایم افتادم .نکند توی باران خیس شده باشند ! زود کیفم را باز کردم . خداروشکرفقط دفترم جلدش خیس شده بود . کتابهایم خشک بودن . مادرم صدایم کرد . بوی خوبی از توی اتاق قسمت اجاق گاز می آمد . چقدر این بو ، را دوست داشتم . دوباره زمستان شد و مادرم سهن درست کرده بود. سهن را با آرد گندمی که جوانه زده و خرما و روغن درست میکند. برای من هم توی بشقاب ریخت . دستهایم که از سرما یخ کردند و قرمز و بی حس شدند را بالای حرارت بخاری نگه میدارم . با خانواده دور هم کنار بخاری تک شعله مان سهن می خوریم . و پدر م از آمدن باران و آب خوردن درختان و کشاورزی اش خوشحال است و خدا رو شکر می کند.

 

 

 

 

حرکت جوال ذهن

#حرکت_جوال_ذهن ساعت 4:28 بعدازظهر در اتاق خواب

نمی دانم به کدام کارم برسم .همش توی ذهنم درگیر این است که کدام کارم رو اول انجام بدهم.درگیر نوشتن پایان نامه ام هستم.همه می گویند خیلی موضوع سختی انتخاب کردی !
برو موضوعت رو عوض کن دختر !
دیگر حوصله ی دنبال موضوع گشتن رو ندارم .این موضوعم را هم دوست دارم، ولی برایش منبع پیدا نمی کنم .خیلی گشتم.نیست .
خدای من ! برنامه ی دیدار صبح را چ کنم ؟
دیدار با امام جمعه ،به مناسبت هفته ی معلم.وای !دانش آموزان را هم باید خبر بدهم که بیایند.اصل آنهایند.
خدا کند که درست لباس بپوشند.
بفهمندکجا می رویم.نمی دانم هدایا رو بدست کدام دانش آموز بدهم.خداروشکر تاکسی نمیگیرم
فاصله ی خانه مان تا دفتر امام جمعه زیاد نیست .می توانم پیاده بروم .باید زود کارهایم را انجام بدهم .راه بیفتم.ساعت 10:30 باید همه جلوی دفتر باشیم. گروههای دانش آموزان دختر و پسر ،مربیان انجمن ،مسئولمان ،کاش مسئول مان شاخه ی گل را فراموش نکند .روم نمی شود بهشون یادآوری کنم . خداکند خانواده ها به ما غر نزنند .ایام امتحانات بچه ها هست. و مادران هم خیلی حساسند به درس بچه هایشان .به که بگویم از مراسم دیدار عکس بگیرد ؟
وقت تمام.

دوستان گلم سلام علیکم
اولین تمرین حرکت جوال ذهن هست که توی گروه میذارم حتما نظر بدین
از استاد بزرگوار هم عذر خواهی میکنم بابت تاخیر در انجام تکلیف ان شاءالله بر ما ببخشند.

یا حبیب من لا حبیب له

 

آقا… شما بیا و این دل غم زده ی ما را جواب کن

در راه نیک ظهورت محض خدا کمی شتاب کن

گر چه ما بی نوا و رسوا و روسیاهیم اما آقاجان ..

تو را به جان مادرت زهرا ، این بار ،را کمی شتاب کن.

آقا جان…در راه ظهور جزء شتاب چاره ای نیست

چونکه به ما آموخته اند:

در کار خیر حاجت هیچ استخاره ای نیست

آقاجان…طعم نبودنتان همچون هلاهل است

آقا جان شما بیا که ایران هنوز مملوء از حاج قاسم است

در روز جمعه جای شما خیلی کم است

آقا ، بیاکه روز وشب ما انجمنی ها همچون محرم است

در این زندگانی که دنیا پر از غم ،و بازار ماتم است

هنوزم همه ی ایران برای شما قاِئم است

امروزمان را ببین که به ظلمت نشسته است

عالم کویر و تشنه ی باران

پس بیا و ببار که این منت است

آقا جان روشنی چشم ما کم است

بیا و به چشم مان روشنی ببخش.. .

آقا جان، جان ما ، با ظهورتان جانانه میشود .

ویرانه های عشاق همه کاشانه میشود

(به امیدظهورت )

اللهم عجل لولیک الفرج

 

بازم در دلم هزار و یک معما گفتم ام. 

امشبم باز هزاران بار جمعه را گفته ام. 

از درس سخت انتظار تان هزاران املاء گفته ام . 

ز غم هجران تو هزاران انشاء گفته ام.

هر چند که من بدون شما مرده ام.

آقا…اما باز جمعه را نفس کشیده ام .

عمریست که تخته ی سیاه روزگار مرا مینگری ،

من تصمیم که نه …آقا ازغیبت کبری نوشته ام.

جان من به فدایتان آقا…

شما بیا من این شعر را به شوق دیدار تان نوشته ام .

آقا از عمق چشمان من این بغض سنگین رابخوان ،

من نغمه ای بلند اما ناخوانده ام .

آقا…شما ببخش که من با خط بدم

هزاران بار شما را نوشته وباز تنها مانده ام . 

سرتاسر الفبای انتظار شما عشق بود آقا…

امامن بدون الفبا نوشته ام .

آقا جانم… شما فقط بیا که من…

با عشق شما زنده ام.

 

 

 

 

 

 

1 2
 
آموزش طراحی سریع بروشور