حس مکان

 

می دویم و می دویم. تا توی باران شدید خیس نشویم ،رعد و برق شدید می آید. جاده شنی است . سنگ ریزه های کوچک و بزرگ هم دارد .سرناخن پایم به سنگها میخورد .رعد و برق می زند .من می ترسم .تا اینکه به قسمتی از جاده رسیدیم که سراشیبی تند و شیب داری دارد .و باران که شدید می بارد. آب باران در گودالها جمع می شود.مثل رودخانه ای کوچک از این قسمت سرپایینی جاده میگذرند. لب آب رسیدیم .آب خیلی تند می رود . گل آلود است . ما در راه بازگشت از مدرسه به خانه، لب آب روی جاده گیر کردیم . کاش کسی بیاید ما را ، از اینجا رد کند. هرچه منتظر نشستیم کسی نیامد .چهار و پنج نفر می شدیم . به ناچار من و خواهرم کفش هایمان را در آوردیم . و پاچه های شلوار را تا بالای زانو بالا زدیم .با یک دست کیف هایمان را روی سرمان میگذاریم . و با دست دیگر کفش هایمان را بر میداریم .قدم اول را بر می دارم .کمی میترسم . بلاخره به آب زدم .چقدر آبش یخ و تگری است .سرما از کف پاهایم به تمام وجودم می رسد.چقدر سردم شده. از سرما بخودم می لرزم .داندانهایم به هم می خورند. پاهایم در آب گز گز می کنند.سرعت آب زیاد است .هر لحظه می ترسم که کیف و کتابهایم از دستم توی آب بیفتند. محکم کیفم را می چسپم. و راه می روم .به هر سختی بود میگذرم.الان سر کوچه ی خانه یمان رسیدیم . کوچه مان تنگ است.پر از گل و لای هست. کفش هایم را نمی پوشم از ترس اینکه گلی شوند و در گل بمانند. هرقدمی که بر میدارم ، تا بالای مچ پاهایم در گل فرو می رود چقدر راه رفتن در زمان بارندگی در کوچه ما سخت است.حتی ماشین و موتور ها در گل ها گیر می کنند.وقتی هوا خوب و آفتابی هست .دو دقیقه ای به خانه می رسیم .اما حالا ده دقیقه بیشتر هست که توی کوچه هستیم.هنوز وسط کوچه نرسیدیم. خانه ما دو تا اتاق کوچک بلوکی است که پدرم با سیمان دیوارهایش را پوشانده .مادرم همیشه می گوید شبی تو بدنیا آمدی اولین شبی بود که خانه یمان آماده شد و اسباب کشی کرده بودیم .همان شب تو بدنیا آمدی . خانه ما در گوشه ای از باغ بزرگ خرما یمان هست .قسمتی از طول کوچه ی ما دیوار خانه یمان هست.یادم هست هنوز مدرسه نمی رفتم .پدرم تمام باغ مان را با خشت و گل دیوارکشی کرد. درختان باغ ما خرما هستند.مادرم همیشه می گوید سالی که ملیحه بدنیا آمد این درخت ها را کاشتیم .درخت هایمان را خیلی دوست دارم چون درست هم سن من هستند.خانه ما سر در نداشت .در ورودی باغ و خانه را با چوب بزرگی می بستیم که به آن” دلنگ” می گفتیم . پدرم دو طرف ورودی را با دوتا چوب دوشاخه که شکل قلاب بودند، به صورت عمودی در خاک قرار داده بود و چوب بزرگ دیگری را بصورت افقی روی این چوب های قلاب مانند می گذاشت .که کسی یا حیوانی توی باغ نیاید.سر در ورودی خانه ما اینطوری بسته می شد.وارد که می شویم یک پل کوچک روی جوی آب ورودی خانه قرار دارد .که آب را از موتور بالا حدود 15 کیلومتر راه به باغ ما می رساند.سمت راست ورودی درخت اناری داریم. که کنارش درخت خرمای بزرگی هست .خرماهای خوشمزه ی ریز و زرد رنگ دارد.درخت انار ما فقط برگ دارد و سالی دو بار هم گل می آورد. ولی میوه نمی دهد. سمت چپ ورودی کمی آن طرف تر سه تا درخت انگور داریم .که پدرم زیر این درختان با شاخه های خرما سایه بانی درست کرده بود . درختان انگور ما همیشه در سال دو بار میوه می دهند.تابستان ها که می شد ،بچه های همسایه مان از زیر چوب ورودی،رد می شدند می آمدندو یواشکی انگور می چیدند . دانه های انگور سبز رنگ و کمی ریز هستند اما خیلی شیرینند. اما الان که زمستان هست . درختان خرما و انگور مان میوه ندارند. بلاخره به خانه رسیدیم . مادرم گفت چرا زودتر راه نیفتادید ؟ توی باران خیس شدید . پاهایتان را تمیز بشوریید .لباس عوض کنید که سرما نخوریید . لباس هایم را عوض کردم . یاد کتابهایم افتادم .نکند توی باران خیس شده باشند ! زود کیفم را باز کردم . خداروشکرفقط دفترم جلدش خیس شده بود . کتابهایم خشک بودن . مادرم صدایم کرد . بوی خوبی از توی اتاق قسمت اجاق گاز می آمد . چقدر این بو ، را دوست داشتم . دوباره زمستان شد و مادرم سهن درست کرده بود. سهن را با آرد گندمی که جوانه زده و خرما و روغن درست میکند. برای من هم توی بشقاب ریخت . دستهایم که از سرما یخ کردند و قرمز و بی حس شدند را بالای حرارت بخاری نگه میدارم . با خانواده دور هم کنار بخاری تک شعله مان سهن می خوریم . و پدر م از آمدن باران و آب خوردن درختان و کشاورزی اش خوشحال است و خدا رو شکر می کند.

 

 

 

 

حرکت جوال ذهن

#حرکت_جوال_ذهن ساعت 4:28 بعدازظهر در اتاق خواب

نمی دانم به کدام کارم برسم .همش توی ذهنم درگیر این است که کدام کارم رو اول انجام بدهم.درگیر نوشتن پایان نامه ام هستم.همه می گویند خیلی موضوع سختی انتخاب کردی !
برو موضوعت رو عوض کن دختر !
دیگر حوصله ی دنبال موضوع گشتن رو ندارم .این موضوعم را هم دوست دارم، ولی برایش منبع پیدا نمی کنم .خیلی گشتم.نیست .
خدای من ! برنامه ی دیدار صبح را چ کنم ؟
دیدار با امام جمعه ،به مناسبت هفته ی معلم.وای !دانش آموزان را هم باید خبر بدهم که بیایند.اصل آنهایند.
خدا کند که درست لباس بپوشند.
بفهمندکجا می رویم.نمی دانم هدایا رو بدست کدام دانش آموز بدهم.خداروشکر تاکسی نمیگیرم
فاصله ی خانه مان تا دفتر امام جمعه زیاد نیست .می توانم پیاده بروم .باید زود کارهایم را انجام بدهم .راه بیفتم.ساعت 10:30 باید همه جلوی دفتر باشیم. گروههای دانش آموزان دختر و پسر ،مربیان انجمن ،مسئولمان ،کاش مسئول مان شاخه ی گل را فراموش نکند .روم نمی شود بهشون یادآوری کنم . خداکند خانواده ها به ما غر نزنند .ایام امتحانات بچه ها هست. و مادران هم خیلی حساسند به درس بچه هایشان .به که بگویم از مراسم دیدار عکس بگیرد ؟
وقت تمام.

دوستان گلم سلام علیکم
اولین تمرین حرکت جوال ذهن هست که توی گروه میذارم حتما نظر بدین
از استاد بزرگوار هم عذر خواهی میکنم بابت تاخیر در انجام تکلیف ان شاءالله بر ما ببخشند.

یا حبیب من لا حبیب له

 

آقا… شما بیا و این دل غم زده ی ما را جواب کن

در راه نیک ظهورت محض خدا کمی شتاب کن

گر چه ما بی نوا و رسوا و روسیاهیم اما آقاجان ..

تو را به جان مادرت زهرا ، این بار ،را کمی شتاب کن.

آقا جان…در راه ظهور جزء شتاب چاره ای نیست

چونکه به ما آموخته اند:

در کار خیر حاجت هیچ استخاره ای نیست

آقاجان…طعم نبودنتان همچون هلاهل است

آقا جان شما بیا که ایران هنوز مملوء از حاج قاسم است

در روز جمعه جای شما خیلی کم است

آقا ، بیاکه روز وشب ما انجمنی ها همچون محرم است

در این زندگانی که دنیا پر از غم ،و بازار ماتم است

هنوزم همه ی ایران برای شما قاِئم است

امروزمان را ببین که به ظلمت نشسته است

عالم کویر و تشنه ی باران

پس بیا و ببار که این منت است

آقا جان روشنی چشم ما کم است

بیا و به چشم مان روشنی ببخش.. .

آقا جان، جان ما ، با ظهورتان جانانه میشود .

ویرانه های عشاق همه کاشانه میشود

(به امیدظهورت )

اللهم عجل لولیک الفرج

 

بازم در دلم هزار و یک معما گفتم ام. 

امشبم باز هزاران بار جمعه را گفته ام. 

از درس سخت انتظار تان هزاران املاء گفته ام . 

ز غم هجران تو هزاران انشاء گفته ام.

هر چند که من بدون شما مرده ام.

آقا…اما باز جمعه را نفس کشیده ام .

عمریست که تخته ی سیاه روزگار مرا مینگری ،

من تصمیم که نه …آقا ازغیبت کبری نوشته ام.

جان من به فدایتان آقا…

شما بیا من این شعر را به شوق دیدار تان نوشته ام .

آقا از عمق چشمان من این بغض سنگین رابخوان ،

من نغمه ای بلند اما ناخوانده ام .

آقا…شما ببخش که من با خط بدم

هزاران بار شما را نوشته وباز تنها مانده ام . 

سرتاسر الفبای انتظار شما عشق بود آقا…

امامن بدون الفبا نوشته ام .

آقا جانم… شما فقط بیا که من…

با عشق شما زنده ام.

 

 

 

 

 

 

سواد رسانه ای

                                                        سواد رسانه‌ ای یعنی چه؟!

روشن شدن هر مفهوم، قبل از هر چیزی برای درک صحیح آن مفهوم می تواند کمک کند. سواد رسانه ای مشتکل از دو عبارت است: «سواد» و «رسانه». برگردیم به دوران کودکی و روزهای اول مدرسه، زمانی که به مدرسه می رفتیم تا «خواندن و نوشتن» را یاد بگیریم و دیگر «بی سواد» نباشیم. در مدرسه ابتدا حروف الفبا را یاد می گرفتیم؛ یعنی نسبت به شکل حروف، صدای آنها و نحوه نوشتن آنها «دانش» پیدا می کردیم. سپس «مهارت» کنار هم گذاشتن حروف و خواندن و هجّی کردن کلمات را یاد می گرفتیم و بعد از مدتی «کاربرد» کلمات در ساختن جمله ها و خواندن و نوشتن متون مختلف را آموختیم و بدین ترتیب «باسواد شدیم»! مجموعه ای از دانش ها در کنار مهارت ها به اضافه کاربردها در کنار هم، ما را با سواد کرد. رسانه وسیله ای است که فرستنده به کمک آن پیام خود را به گیرنده منتقل می کند. رفته رفته ابزارهای ارتباطی گسترش پیدا کرد و در عصر حاضر با ظهور رسانه های چاپی و الکترونیکی، رسانه های جمعی شکل گرفتند. مهم ترین تفاوت رسانه های امروزی آن است که می توانند پیام های خود را با سرعت زیاد به طیف وسیعی از مخاطبان برسانند. همانطور که سواد خواندن و نوشتن به ما کمک می کند تا بتوانیم انواع جملات ساده و پیچیده را بفهمیم و معناهای متفاوتی از آن ها برداشت کنیم، سواد رسانه ای هم مهارتی است که با یادگیری آن می توانیم انواع رسانه ها و تولیدات رسانه ای را درک، تفسیر و تحلیل کنیم. هر رسانه مجموعه ای از نشانه های خاص خود را دارد که شناخت این نشانه ها در با سواد شدن ما نقش مهمی را ایفا می کند.

 

=================

ادامه »
1 2
 
اسرار عبادات